پآرت پنج - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 18:21
شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ پآرت پنج سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری… عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارم یه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن… خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه ...
پآرت شیش - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 18:21
مانی:نه گفتم یه زانتیا واسمون بیارن.آها اونا داره میاد. به سمتی که اشاره کرد برگشتیم زانتیای سفید داشت می اومد سمت ما.تا جلوی پامون که رسید ترمز کرد یه پسر جوون سیاه چهره با موهای فر یه عینک دودی رو چشمش.پیاده شد و با لهجه جنوبیش(شرمنده نمی تونم لهجه جنوبی رو بنویسم می خواین براتون بگم؟آخ حواسم نبود...
پآرت هفت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
پآرت هفت شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ • 20 نمی دونم چرا دلم می خواست زار بزنم…اون دختر اولین جنازه ای نبود که می دیدم همیشه کارم با همین جرم و جنایت و جنازه ها بودو من بی هیچ ترسی کار می کردم. اما نمی دونم چرا دلم واسه این یکی اینقدر سوخت…قیافه معصومی داشت.حتی یه ثانیه هم صورتش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت.ع...
عآخَریش - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
از مطب دکتر بیرون اومدم. خدا رو شکر وضعیتم خوب بود و جای نگرانی نبود. با به صدا در اومدن زنگ گوشیم و افتادن اسم پدرجون بی حوصله گوشی رو جواب دادم:-سلام پدرجونپدرجون: سلام عزیزم خوبی؟-پدرجون چه خوبی؟ به نظرتون الان حال من باید چطوری باشه؟پدرجون: عزیزم اونطوری که تو فکر می کنی نیست...حرف من رو که قب
خُلآصِه - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
خلاصه:داستان،داستانه دوتا مامورموفق اداره آگاهیه که اصلا آبشون باهم تویه جوی نمی ره!یکیشون سرگرد سورن صادقی و دیگری سروان عسل آرمان. داستان از جایی شروع می شه که اداره آگاهی واسه دستگیری یه باند بزرگ قاچاق مواد مخدر مجبوره که دوتا مامور زبده رو بفرسته به عنوان یک زوج داخل این باند.واولین گزینه ها کس
پآرت یِک - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
مقدمه:کنار بغض خیس پنجره می نشینم…با سرانگشتانم روی تن سرد شیشه، قلبی را نقاشی می کنم…قلب؟کدام قلب؟همان قلبی که بازیچه ی غرور تو می شود ولجبازی های من؟تو در دریای غرورت غرق می شوی و من زنجیره ای ازلجبازی هایممی بافم!!!به همین آسانی تو از من دور می شوی و من از تو…می دانی؟میان من تو فاصله استنه فاصله
پآرت دوُ - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:36
سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟فهمیدم دخترا انگلیسی ان…عسل(انگلیسی):آره یکم تو اتاق حوصله ام سر رفت…تو چرا اینجایی فکرکردم می ری یه جای دورترسورن:مطمئن بودم میای پایین جایی نرفتم که گمم نکنیلحنش مهربون شده بود می دونستم بخاطر دخترها اینطوری صحبت میکنه…اون دختر وسطیه ب